
خیلی طول کشید رابطم با بابام سامون گرفت . که با هم سفر بریم بدون دعوا. خرید کنیم بدون دعوا. راه بریم بدون دعوا. همو نگاه کنیم بدون دعوا. سخت بود. بیست و یک سال طول کشید تا شد. بعد مامانم. همه چیز رو یک ماه پیش خراب کرد. الان بابام میاد. آروم می گه سلام.رد میشه. دعواییم نیست. منم از جاش بلند می شم که خنک شه واسه نشستنش ، چون از مبل گرم بدش میاد. میام میشینم رو مبل کارگاهم و حقیقتش رو بخوایین اپلیکیشن اینستامو پاک می کنم که شادی های دوروغین ملت حالمو از این خراب تر نکنه. یعنی اصن آدمی نیستم بگم چرا فلانی اونو داره من ندارم. دروغه حالت تهوعه. اما پریشب وقتی که نیکی ...
ادامه مطلب
به نظرم آن ستاره ای که صدها سال پیش در این مدار خاموش شده و نور آن به ما حتی دیگر واضح هم نمی رسد همان دوست داشتن و دوست داشته شدن بود. شاید خودمان پیدا شدیم. در تاریکی ِ بی علاقگی. حالا ساحلِِ پر عنکبوتِ دوست داشتن های ما دریا ندارد....
ادامه مطلب