خرید بک لینک
خیلی طول کشید رابطم با بابام سامون گرفت . که با هم سفر بریم بدون دعوا. خرید کنیم بدون دعوا. راه بریم بدون دعوا. همو نگاه کنیم بدون دعوا. سخت بود. بیست و یک سال طول کشید تا شد. بعد مامانم. همه چیز رو یک ماه پیش خراب کرد. الان بابام میاد. آروم می گه سلام.رد میشه. دعواییم نیست. منم از جاش بلند می شم که خنک شه واسه نشستنش ، چون از مبل گرم بدش میاد. میام میشینم رو مبل کارگاهم و حقیقتش رو بخوایین اپلیکیشن اینستامو پاک می کنم که شادی های دوروغین ملت حالمو از این خراب تر نکنه. یعنی اصن آدمی نیستم بگم چرا فلانی اونو داره من ندارم. دروغه حالت تهوعه. اما پریشب وقتی که نیکی گفت : بابام که فهمید عاشقم برام بلیط هند گرفت که حالم بد نباشه و گفت برو، صورتم خیلی گرم شد. بازم نه حسودیم شد نه حسرت خوردم یه جورایی لجی شدم از تنهاییم. بی پناهیم. همین. هر کی هرچی داره حتما لیاقتشو داره و من شاید از این جنده هایی میشدم که باباشون خیلی ردیفن.

حالا شدم داریوش اقبالی. کتابی که دست می گیرم راجع به حال درونی انسانه. خیلی احمقانست و خنده دار و باورش شاید سخت باشه اما تو گروه تلگرام زندگی ایده آل عضو شدم که جملاتی راجع به زندگی خود آدمی می گه و باعث میشه خودتو نکشی. می خوام برم آمریکا در کنار نقاشی روانشناسی درس بردارم دانشگاه کارنگی ملون. ولی اینا همه حرفن. دو ایت ام کجاست ؟ بیاوریدش.

برچسب: نویسنده: سام صادقی تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 16:50

صفحه بندی