خرید بک لینک

بعد فسنجون و کشک بادمجون و باقالی پلو با ماهیچه با همراهی ابهی و پرشانت در رستوران رواق برای گرفتن قطار چهار به سمتبروکلین از منتهن ساعت هشت شب با داشتن ۱۵ درصد شارژ موبایل، در ایستگاه خیابان لکسینگتون منتظر قطار شدم.

ده متر اونطرف تر در آخر تونل یک پسر بیست و چند ساله ای داشت بالا میاورد. بعد یک پیر مرد بیخانمانی جلویم ظاهر شد و چون یکیاز دوستانم برام تعریف کرده بود تو صورتش تف کردن سرم رو توی یقه ام کرده بودم و می گفتم کاش شال گل گلیم دور گردنم نبسته بودمکه جلب توجه نکنم. مرد بیخانمان جلوی پایم ایستاد و صداش با صدای رسیدن قطار گم شد. توی نیوحیون شهری که زندگی می کنممعمولا با بیخانمان ها حرف میزنیم و لبخند می زنیم چون تقریبا همو میشناسیم اما اینجا بر حسب چند بار تجربه های عجیب و غریب وترسناک نمیدونم باید چه کنم. مرد از جایش تکان نمی خورد و کسی اطرافم نبود. تا اینکه در قطار باز شد و مرد رفت.

یک زن کنارم نشست و بعد یک مرد لاتین کنار زن نشست. پسر جوان که استفراغاشو کرده بود نزدیک ما شد و همینطور که آش و لاشراه میرفت با صدای بلند و مسخره آوری شروع کرد به تکرار جمله ی “ my pussy is wet, my pussy is wet” هیهیهیهی مثل کفتارخندیدن. رفت جلوتر و مردی بیخانمان که روی نیمکت خوابش برده بود رو شروع کرد به سیخونک زدن و یه چیزایی گفتن. راسیتش جلویآقا لاتینه کلی خجالت کشیدم بعد فکر کردم اینجا آمریکاست و کس و کیر که خجالت نداره. خانوم کنارم هم اصلا انگار یه دنیای دیگهبود. به خودم گفتم یادبگیر. اما پسره دوباره برگشت و خودشو به سکوی قطار نزدیک کرد و بعد پاش رو جوری گذاشت که نوک کفشش ازسکوی قطار بیرون زد. قلبم تقریبا توی خود ممه ی چپم بود و نمیدونستم کجا رو نگاه کنم چون زمین هم معمولا جای شاش و تف و عنسگه. فهمیدم اصلا جاهایی که ترسیدی، توی چشم آدم پر زور تر از خودتو عصبانی و خل وضع نگاه نکنی چون اصلا معلوم نیست یکدقیقه ی بعدش چی میشه. که خب من کنجکاو اصلا بلد نیستم مثل اسب فقط جلومو نگاه کنم. داشتم فکر می کردم اگر خودشو اتفاقی ازمستی یا مخصوصا بندازه رو ریل، جیغ میزنم و بعد بیهوش می شم یا میرم بالا فدای سرم پنجاه دلار میدم اوبر برسم بروکلین البته اگرشارژ موبایلم قد بده. پسره برگشت فکر کنم مارو نگاه کرد بعد شروع کرد صدای سکس در آوردن: آه آه آه. بعد سرشو، خودشو جا کردتوی تیر آهن با دستاش دیواره هاشو گرفت و شروع کرد تو سوتون ایستگاه قطار خیابون لیسینگتون تلمبه زدن. من امشب تجربه ی خندهو شاشیدن از ترس رو با هم تجربه کردم. راستیتش تجربه ی تهوع آور ترین بوی ممکن رو هم اولین بار در متروی نیویورک تجربه کردمهمزمان که باد میپیچید لای موهامو و پوست بازوم نفس می کشید دو هفته بعد از رسیدن به آمریکا. پسره تلمبه زدنش تموم شد و خطاببه زن مسنی همون چیزایی که به ما گفت و مستقیم تر گفت. بقیه انگار عادت داشتن. بعد که تعداد آدما بیشتر شد رفت آخر تونل همونجای قبلیش وایساد. قطار اومد.

دم صبح دوشنبه ای خواب دیدم رسیدم سوییس صبح افتتاحیه. صاحب گالری که کارام با اینکه فروش نمیره ولی بهم ایمان داره و حمایتممی کنه یه صبحونه ی مفصل چیده. از لای چوبا درختای پای کوهای آلپ معلومه و کلی آدم اومده بعد صبحونه در یک صبح قشنگ بریمبرای برگزاری نمایش.

به پنج روز نرسید که جور شد برسم نیویورک و مریت اوپنهایم سوییسی ببینم.

قرار منو ابهی و پرشانت دم موزه ی موما ساعت سه بود. تا برسم به موزه به حسام وویس دادم از نیویورک خوشم اومده باید جمع کنمبیام اینجا دلم اجتماع می خواد. سال پیش هم با رامونا و راس و تیم رفتیم نمایشگاه سورئالیستای جهان رو در متروپولیتن ببینیم. ازسمت ایران کاوه گلستان بود و هنرمندای تبعیدی عراقی و مصری و زنای لهستانی دوران نازی. یادمه تا چند وقت با خودم می گفتم ببیناینها یک نفر و دو نفر نبودن که کشف شن جز چند نفرشون بقیه رو جا گذاشتن. همون اول نمایش اوپنهایم روی دیوار سمت راست اولینطراحی، زنی یک چشم به بیرون از تراس خونه داره نگاه می کنه. فکر کردم ببین هر وقت بذارن از چشم ما مثل این نوشته هنرشون بدونپاچه خاری کردن نقد شه براشون خیلی سخت تموم میشه. رفته رفته ما سه تا کیف کردیم و همو پای هر اثری صدا کردیم اینو ببین اونوببین. وایسا یه عکس بگیرم. هاها و هوهو تا برای رسیدن به سالن بعد با صدای بلند یه پسر سفید پوست آمریکایی از جامون همه پریدیم. ولی خب چیزی که اینجا باید یاد بگیری اینکه کلا ری اکشن ندی انقدر که یه فاجعه ای بشه پلیس بیاد. به خودم اومدم دیدم کنار صورتمصورت یکی دیگست. دیدم همون پسره داره ازم میپرسه این کاره قشنگه؟ صداش بلند و بوی الکل. گفتم آره قشنگه. دوست دخترش گفتببخشید یه ذره دیوونست. بعد پسره شروع کرد باحال بازی در آوردن و اذیت کردن که اون مثلث گوشه چرا به نظرت آبیه؟ گفتم موفقباشی. دوست دخترش رفت و غیبش زد و دو تا زن سن و سال دار با ماسک جای منو گرفتن و هر چی اون می گفت این مامانا جوابشومیدادن. دیگه نمی فهمیدم چی میبینم چی می خونم ابهی و پرشانت هم پیدا نمی کردم. گوشه ی سالن چند تا مراقب وایساده بودن. رفتمبه یکیشون که زن سیاه پوستی بود گفتم ببین اون پسره مسته داره آزار میده و از کارهای مریت اوپنهایم جک میسازه زن گفت آره و پسحالش خوب نیست نه؟ گفتم نه اول اینکه داره آزار میده و بعد تمام حال نمایشو داره بهم میزنه. گفت اوکی بسپرش به خودم و همه یمراقبین و جمع کرد و توی چند دقیقه مزاحم هنر رو وقتی داشت بقیه رو آزار میداد و به کارها می خندید پرت کردن جوری که آرامش بقیهبهم نخوره از سالن بیرون. ما هم با چند تا لایک و لبخند از هم تشکر کردیم. توی دلم گفتم نمیدونم شاید کشورت شده؟

برچسب: نویسنده: سام صادقی تاريخ: چهارشنبه 26 بهمن 1401 ساعت: 19:37

صفحه بندی