از تو یک پیغام صوتی باز نشده به یادگار مانده بود.رفته بودم اپل استور آیفونم را سروسامون بدم. مرد گفت باید تمام پیغام ها را پاک کنیم . گفتم باشه ولی میشه یک چیزی رو چک کنم. بعد رفتم سراغ پیغام صوتی تو بازش کردم همان موقع بچه ها ریختن تو و چند مرد با بلندگو شروع کردند به آموزش نقاشی با تبلت. میدانستم آنصدا را برای چه فرستاده بودی . انقدر از مادرم پرسیده بودی که یکبار بغضم گرفت و کل روز بعد از ترس 1که دوباره از سوال های تو مور مورم نشود سراغت را نگرفتم. بعد برایم صدا و عکس فرستادی که دلم را به دست بیاوری . چون کم طاقتم کم پیش میاید کسی منت مرا بکشد برای همین دلیل این صدا ها که با روش شاعرانه ی سیاه آمریکایی ات قوربان صدقه ام رفته بودی یادم ماند . و یک عکس که با نگاهی پشیمان به دوربین زل زدی که سارا ببخشید .
تمام عکس هات رفت. شماره ی خواهرت هم که ماه پیش در سالگردت با هم حرف زدیم نیست و نابود شد . تشیع جنازه ات آنلاین بود. من بعد از سه سال رفتم با یک پسر ناز هندی دوجنسگرا روی چمن خانه ی یکی از استاد های معماری رو به آسمان خوابیدم. هنوزگه گداری پسر را میبینم.
وقتی برگشتم به خانه تشیع جنازه ات تمام شده بود . و داشتند در گزارش زنده در یوتیوب هل لویا پخش می کردند. تصویر آهسته ی تو بود . من از توی گوشیم تماشا می کردم. عکس شاگردانت کنار تابوت بازت را دیدم . عکس گل های بسیار کنار تابوتت قبل از رفتن در زیرخاک را دیدم . ما شیعه ها زمین چمن نداریم . تا دلت بخواهد برای خاکسپاری خاک و سنگ داریم . اینجوری انقدر واقعی است که ذیدن توی لایو یوتیوب هم برایت حزن انگیز است و سریع تر میتوانی با زاری دورانی که باید را طی کنی . اما مراسم بعد از خاکسپاریت رادر تگزاس برای من همین عکس های یواش تو بوده. دیدم تمام آدم های زندگیت را به صورت آنلاین. اولین آخرین بار که تنت را در بغلم فشردم ، موزه ی بروکلین بود وقتی میز شام در دست مرمت بود و ما اتفاقی هم را در مکان انتظار دیدیم. بعد کرونا شد و بعد سرطانی شدی . تعریف مرگ تو راحت تر از تعریف چیزی که میانمان بود که من هنوز نفهمیدم نامش را باید چه بگذارم هست. هربار یک ساعت طول می کشداز لحظه ای که دیدمت تا تک تک تماس ها یا بعد از نیمه شب با نارنگی و ویدیو کال برگشت به خانه را تا مرور کنم، بعد یکهو میرسم به اینکه بلیط به شهر من را کنسل کردی چون تو سرطان گرفتی و مردی . ولی خواهرت آنقدر من را می شناخت که جزو اولین افراد به من خبر مرگ تورا داد. بعد همه به شدت ناراحت می شوند نگاه عاقل اندر صفیحی به من می اندازند . بعد من می گویم این لبخند هیستریک است.
برچسب:
نویسنده: سام صادقی