
سلام. اون آدم مهربونی بود. خیلی تلاش می کرد. پله های ترقی رو پشت سر هم خیلی تند داشت یکی پس از دیگری پشت سر میذاشت. خب یعنی همیشه تو عجله بود و نمیتونست برای لحظه ای کنار یکی وایسه و بو بکشه یا ببینه و این ماجرا اون رو به یه آدم همیشه دلتنگ تبدیل کرده بود. یعنی اگر داشت با امین چایی می خورد دلش برای چایی خوردن با ملیسا تنگ بود و وقتی داشت با فتانه چایی می خورد دلش برای چایی خوردن با امین تنگ میشد و این دقیقا همون شیوه ی زندگی کردن بازنده های به ظاهر خوشبخته. دارم از همونهایی صحبت می کنم که تو تنهایی گریشون زیاده و تو جمع شاد و قبراق. اما خب باهوش بود. شاید یه جاهایی بد سلیقه بود اما تلاشش برای دونستن اونو در نهایت خوش سلیقه میکرد. ولی خوب تحمل نداشت کسی بالاتر از اون باشه. میدونست خودش مهرب...
ادامه مطلب
خیلی طول کشید رابطم با بابام سامون گرفت . که با هم سفر بریم بدون دعوا. خرید کنیم بدون دعوا. راه بریم بدون دعوا. همو نگاه کنیم بدون دعوا. سخت بود. بیست و یک سال طول کشید تا شد. بعد مامانم. همه چیز رو یک ماه پیش خراب کرد. الان بابام میاد. آروم می گه سلام.رد میشه. دعواییم نیست. منم از جاش بلند می شم که خنک شه واسه نشستنش ، چون از مبل گرم بدش میاد. میام میشینم رو مبل کارگاهم و حقیقتش رو بخوایین اپلیکیشن اینستامو پاک می کنم که شادی های دوروغین ملت حالمو از این خراب تر نکنه. یعنی اصن آدمی نیستم بگم چرا فلانی اونو داره من ندارم. دروغه حالت تهوعه. اما پریشب وقتی که نیکی ...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب
یکی از کثافت ترین حس ها و احوالات اینکه حس کنین توی اوج خودتون به سر میبرین اما دقیقا از همون موقعی که چشم باز می کنین دارین دو دو تا چهارتا می کنین واسه پول. واسه خوردن یه سالاد، املت ابراهیم آقا و خرید یه بسته ی پنج تایی جوراب. اونم تو وضعی که جد اندر جد وضع مالی خوبی داشتین و همه ی این چپی ها هی تیکشو میندازن. ای بابا به خدا شاعر و نویسنده هم بودم الان که دارم به نسبت سنم اوج خودم رو طی می کنم باید یه چیزی بیاد کف دستم دیگه؟؟ چرا باید بالغ بر سه تومن طلب داشته باشم و همشون به روی خودشون نیارن آخه چرا ؟ بگذریم که اگه بخوام تو اوج بمونم حداقل برای خودم یعنی...
ادامه مطلب