خرید بک لینک

سلام. اون آدم مهربونی بود. خیلی تلاش می کرد. پله های ترقی رو پشت سر هم خیلی تند داشت یکی پس از دیگری پشت سر میذاشت. خب یعنی همیشه تو عجله بود و نمیتونست برای لحظه ای کنار یکی وایسه و بو بکشه یا ببینه و این ماجرا اون رو به یه آدم همیشه دلتنگ تبدیل کرده بود. یعنی اگر داشت با امین چایی می خورد دلش برای چایی خوردن با ملیسا تنگ بود و وقتی داشت با فتانه چایی می خورد دلش برای چایی خوردن با امین تنگ میشد و این دقیقا همون شیوه ی زندگی کردن بازنده های به ظاهر خوشبخته. دارم از همونهایی صحبت می کنم که تو تنهایی گریشون زیاده و تو جمع شاد و قبراق. اما خب باهوش بود. شاید یه جاهایی بد سلیقه بود اما تلاشش برای دونستن اونو در نهایت خوش سلیقه میکرد. ولی خوب تحمل نداشت کسی بالاتر از اون باشه. میدونست خودش مهربونه پس دیگه لازم نبود به بقیه هم این رو بفهمونه پس در نتیجه جوری بد اخلاقی می کرد که پاچت کنده می شد و پدرتو جلوی چشمات میدیدی. این شد که صبح ها که از خواب پا میشد میدید کسی که اون رو درک می کرد به این نتیجه رسیده که دیگه جیباش جا برای این همه تناقض نداره و خداحافظ.

+ کار اشتباه. برداشت اشتباه. کدام بود؟

برچسب: ما همه چنگیم و دل ما چو تار, نویسنده: سام صادقی تاريخ: شنبه 6 آذر 1395 ساعت: 6:44

صفحه بندی