
سلام نهال عزیزم یا هامون یا از همین اسم هایی که چند بار توی ذهنم گشته مثل بقیه ی انسان های دیگر ... تو هیچ وقت به دنیا نخواهی آمد. میدونی چرا چون فارغ از اینکه جهان جای به درد نخوریه تو هم کلی ژن بد د...
ادامه مطلب
دیشب افتتاحیه بود. کسی اومد؟...
ادامه مطلب
اگر درد رو بشناسی دیگه ازش لذت نمبری. اگر درد رو بشناسی دیگه ازش لذت نمیبری! اگر درد رو بشناسی دیگه ازش لذت نمیبری؟ اگر... در جایی ایستادم که هرچه خواستم نشده. عشق، تحصیل ، جدایی، خانواده، هنر ... . بدنم هزار کیلو شده ، مغزم لانه ی مگس ها. اما این وسط کلمه ای هست که پناهگاه جسم خسته ی تو میشود( تغ...
ادامه مطلب
متاسفانه به جايي رسيديم كه نميتونيم حتي يك كلمه فقط يك كلمه از خودمون بگيم وقتي كه ميپرسن : از خودت بگو....
ادامه مطلب
خبری ازم نیست.یه ذره اینورو و اونورو نگاه کردم دیدم. واه! خبری از اون همه مهربونیم نیست. مهربونی رفته ازم....
ادامه مطلب
امروز قبل از هرکاری به عنوان بسم الله اومدم اینجا یه چیزی گفتم. اما چیزی که الان در انتهای روز میتونم براتون بگم این هست که دخترا خیلی پوفیوزن. حالا میخوایین بگین من به عنوان یک زن چرا دارم تبعیض قائل میشم و پوفیوز بودن که جنسیت نمیشناسه اصلا برام مهم نیست. برام اصلا مهم نیست چی می خوایین بهم بگین و چجوری دارین قضاوتم می کنین که چی شده من اومدم اینجا دارم هی زر میزنم چند وقته و من چرا اینجوری شدم و انقدر بی پروا شدم. خوب معلومه چون قبلنا یعنی حتی هشت سال پیش دو تا دختر پوفیوز دورم بودن که زنگ بزنم یا برم سمتشون که حواسم پرت شه از هرکسی و هر چی. الان اونم نی...
ادامه مطلب
خیلی طول کشید رابطم با بابام سامون گرفت . که با هم سفر بریم بدون دعوا. خرید کنیم بدون دعوا. راه بریم بدون دعوا. همو نگاه کنیم بدون دعوا. سخت بود. بیست و یک سال طول کشید تا شد. بعد مامانم. همه چیز رو یک ماه پیش خراب کرد. الان بابام میاد. آروم می گه سلام.رد میشه. دعواییم نیست. منم از جاش بلند می شم که خنک شه واسه نشستنش ، چون از مبل گرم بدش میاد. میام میشینم رو مبل کارگاهم و حقیقتش رو بخوایین اپلیکیشن اینستامو پاک می کنم که شادی های دوروغین ملت حالمو از این خراب تر نکنه. یعنی اصن آدمی نیستم بگم چرا فلانی اونو داره من ندارم. دروغه حالت تهوعه. اما پریشب وقتی که نیکی ...
ادامه مطلب
نشد بخوابم. حتی بعد از خواندن کتابی که امروز دست نوید دیدم. او که با دو انگشتِ شصت و سبابه اش پشت گردنم را فشار داد و این کار را حرکتی جنسی دیدم و فکر کردم که شکل بخار های سبز رنگ ترشحات هورمونیش را همین الان است که وسط این گالری ببینم یک نیشگونِ محکم از پهلویش گرفتم و به او متذکر شدم که دیگر تکرار نشود. و اصلا به خاطر همین فکر هاست که خوابم نبرد. چرا بی اجازه به من نزدیک می شوید؟ چون لبخند زدم؟ حق ندارم؟ باید عبوس و کثافت باشم؟ نمی توانم خوشحالیم را بلند ابراز کنم؟ حقیقتا من نیشگون نگرفتم. فقط به او گفتم که : دستتو به من نزن. یک برخورد تدافعی زشت. نه از روی ق...
ادامه مطلب