نشد ب
خوابم. حتی بعد از خواندن کتابی که امروز دست نوید دیدم. او که با دو انگشتِ شصت و سبابه اش پشت گردنم را فشار داد و این کار را حرکتی جنسی دیدم و فکر کردم که شکل بخار های سبز رنگ ترشحات هورمونیش را همین الان است که وسط این گالری ببینم یک نیشگونِ محکم از پهلویش گرفتم و به او متذکر شدم که دیگر تکرار نشود. و اصلا به خاطر همین فکر هاست که خوابم نبرد. چرا بی اجازه به من نزدیک می شوید؟ چون لبخند زدم؟ حق ندارم؟ باید عبوس و کثافت باشم؟ نمی توانم خوشحالیم را بلند ابراز کنم؟ حقیقتا من نیشگون نگرفتم. فقط به او گفتم که : دستتو به من نزن. یک برخورد تدافعی زشت. نه از روی قدرت که از روی ضعف. حالا خوابم نمی برد چون اعمال قدرت نکردم. ژیژک می گوید که ( وقتی وضعیت را همانگونه که هست نگه دارید دچار خشونت می شوید.) شاید از ترس خشونت تغییر ندادیم. یا تغییر دادیم و قبول نشده. در هر صورت خوابم نمی برد. جز ضعف خودم گرسنگی هم هست که نمی گذارد. یخچال! ندارد. هیچ چیز ندارد جز برنج سرد. دانه های نشاسته ی خالی. مزه ای که تا به نیوجرسی هم که بروم باز یاد آور این شب هاست. مثل بقیه ی شب ها دیرتر و دیرتر می خوابم و مثل بقیه ی صبح ها کینه ای به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد.
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد بله
برچسب:
نویسنده: سام صادقی
تاريخ: پنجشنبه
18 شهريور
1395 ساعت: 10:49