سارک

متن مرتبط با «سوخته لاله زار من شعر» در سایت سارک نوشته شده است

من میترسم، نمیترسم.؛ روایت کامل

  • نیلوبلاگ

    من میترسم، نمیترسم. اگر قصد دارید از آخرین وضعیت «من میترسم، نمیترسم.» مطلع شوید، این گزارش مهم‌ترین اطلاعات منتشر شده را در اختیار شما قرار می‌دهد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. بعد فسنجون و کشک بادمجون و باقالی پلو با ماهیچه با همراهی ابهی و پرشانت در رستوران رواق برای گرفتن قطار چهار به سمتبروکلین از منتهن ساعت هشت شب با داشتن ۱۵ درصد شارژ موبایل، در ایستگاه خیابان لک...

    ادامه مطلب
  • من میترسم، نمیترسم.

  • نیلوبلاگ

    بعد فسنجون و کشک بادمجون و باقالی پلو با ماهیچه با همراهی ابهی و پرشانت در رستوران رواق برای گرفتن قطار چهار به سمتبروکلین از منتهن ساعت هشت شب با داشتن ۱۵ درصد شارژ موبایل، در ایستگاه خیابان لکسینگتون منتظر قطار شدم. ده متر اونطرف تر در آخر تونل یک پسر بیست و چند ساله ای داشت بالا میاورد. بعد یک پیر مرد بیخانمانی جلویم ظاهر شد و چون یکیاز دوستانم برام تعریف کرده بود تو صورتش تف کردن سرم رو توی یقه ام کرده بودم و می گفتم کاش شال گل گلیم دور گردنم نبسته بودمکه جلب توجه نکنم. مرد بیخانمان جلوی پایم ایستاد و صداش با صدای رسیدن قطار گم شد. توی نیوحیون شهری که زندگی می کنممعمولا با بیخانمان ها حرف میزنیم و لبخند می زنیم چون تقریبا همو میشناسیم اما اینجا بر حسب چند بار تجربه های عجیب و غریب وترسنا...

    ادامه مطلب
  • صداي منو ميشنوين از نيو هِيون، آمريكا!

  • نیلوبلاگ

    آن پسر ، آن مرد محبوب من كه خاطره اش را با خودم تا به اين قاّره آورده ام برايم به يادگار شش تار موي سفيد در جلوي سرم كاشت . هربار از او دور ميشدم ، چه جسماني ، چه رواني جلوي سرم مويي سپيد ميشد. من قاره پيمودم تا فراموشش كنم . عشق ،ودلدادگي از سرخودشيفتگيست . داستاني درون خودت اتفاق مي افتد و از بيرون هيچ هيچ هيچ راهي به درونت باز نمي شود . عشق تو را باكره مي كند ....

    ادامه مطلب
  • بر همگان گر ز فلک زهر ببارد همه شب | من شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکرم

  • نیلوبلاگ

    من عاشق زندگی کردنم. می خوام براتون بگم من خیلی حال می کنم ساعت ها تو گل فروشی بگردم و گل پیدا کنم و کنار هم قرارشون بدم و به آقاهه بگم اونی که من می گم قشنگه و لطفا این کاغذای زشتتو به من پیشنهاد نده و همه چیز سادش قشنگه. شده بگم برو کنار و خودم شروع کنم گل پیچیدن .یا یه جایی پیدا کنم آفتاب خورش عا...

    ادامه مطلب
  • من را تو چشم در راهی

  • نیلوبلاگ

    من: بابا؟ سیمبتند،ورذدنتاسبقهتمسیتبابا: یواش صحبت کن صدات خیلی بلنده من: (با خنده بدون هیچ فازی ) بابا جون همین الان صدای نماز خوندت همه جارو برداشته بود. حالا سیتباسذبزوسینشثماثهقصابابابا : آره و سیتایسنبر،وزدثتنقلاچند لحظه بعد در حالی که دارم به گوشیم خیره میشدم نخیر می نگریستم... خیره میشدم نخیر می نگریستم : هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهابابا : دِ !!!من: بابا دارم می خندم چرا انقدر بهم گیر میدی؟بابا: تو چرا اینجوری حرف میزنی ؟من : شما خب هی گیر میدی به من . چرا بلند حرف میزنم ، چرا می خندم آخه ؟؟بابا: حالا خوبه موقعه ی نماز خوندن من تویی که میایی درو میبندی....دندان خشم بر جگر خسته بستم و رفتم! گرمی دستای من کم شد و دستاتو بده، دستای سرد منو گرم بکن،باد پاییز سرده. آفتاب تنبل پاییز دیگه قلبش سرده...

    ادامه مطلب
  • بچه بودم از خنگی بزرگسالا رو من خرد سال متنفر بودم. فکر می کردن نمیشنوم چی می گن راجع به خودم.

  • نیلوبلاگ

    امروز قبل از هرکاری به عنوان بسم الله اومدم اینجا یه چیزی گفتم. اما چیزی که الان در انتهای روز میتونم براتون بگم این هست که دخترا خیلی پوفیوزن. حالا میخوایین بگین من به عنوان یک زن چرا دارم تبعیض قائل میشم و پوفیوز بودن که جنسیت نمیشناسه اصلا برام مهم نیست. برام اصلا مهم نیست چی می خوایین بهم بگین و چجوری دارین قضاوتم می کنین که چی شده من اومدم اینجا دارم هی زر میزنم چند وقته و من چرا اینجوری شدم و انقدر بی پروا شدم. خوب معلومه چون قبلنا یعنی حتی هشت سال پیش دو تا دختر پوفیوز دورم بودن که زنگ بزنم یا برم سمتشون که حواسم پرت شه از هرکسی و هر چی. الان اونم نی...

    ادامه مطلب
  • خواب نهان من چرا ميل به رخت خواب نمي كند؟؟؟

  • نیلوبلاگ

    نشد بخوابم. حتی بعد از خواندن کتابی که امروز دست نوید دیدم. او که با دو انگشتِ شصت و سبابه اش پشت گردنم را فشار داد و این کار را حرکتی جنسی دیدم و فکر کردم که شکل بخار های سبز رنگ ترشحات هورمونیش را همین الان است که وسط این گالری ببینم یک نیشگونِ محکم از پهلویش گرفتم و به او متذکر شدم که دیگر تکرار نشود. و اصلا به خاطر همین فکر هاست که خوابم نبرد. چرا بی اجازه به من نزدیک می شوید؟ چون لبخند زدم؟ حق ندارم؟ باید عبوس و کثافت باشم؟ نمی توانم خوشحالیم را بلند ابراز کنم؟ حقیقتا من نیشگون نگرفتم. فقط به او گفتم که : دستتو به من نزن. یک برخورد تدافعی زشت. نه از روی ق...

    ادامه مطلب
  • سوخته

  • نیلوبلاگ

    به نظرم آن ستاره ای که صدها سال پیش در این مدار خاموش شده و نور آن به ما حتی دیگر واضح هم نمی رسد همان دوست داشتن و دوست داشته شدن بود. شاید خودمان پیدا شدیم. در تاریکی ِ بی علاقگی. حالا ساحلِِ پر عنکبوتِ دوست داشتن های ما دریا ندارد....

    ادامه مطلب