حقیقتا به نظرم اینکه یه آدمی اقرار می کنه که اگه جواب نداده، اگه رفته، اگه یه مدتی نبوده برای این خاطره که خودشو بیشتر دوست داشته تا اینکه بخواد کسی رو اذیت کنه، خب میتونه درست باشه. هیچ کسی رو جز خودش دوست نداره و این اون لحظه شروع نشده. خیلی قبل تر ها ، خیلی خیلی قبل تر ها .
آدم انقدر تنهایی می کشه، انقدر منتظر میمونه با پوزیشن همیشگی نشستن . انقدر واسه خاطر علاقه خودخوری می کنه، انقدر یه طرفه عاشق میشه و عاشقی می کنه،انقدر که یه طرفه متنفر می شه. همه ی اینها هم اگر تهش رو ببینی هیچ دلیلی ندارن چه برسه منطقی یا غیر منطقی . تا بشه بفهمه بابا جون واقعا خبری نیست. هیچ هیچ هیچ خبری نیست. هنرمند عزیز. خواهر و برادر من همه ی اونایی که فکر می کردی ، فیلم و داستان بود. همیشه هم یه روزی هست که چشمتو از فرط خواب نمیتونی باز کنی و همون مابین خواب و بیداری حالیت میشه بلاخره خوب خوابیدی، طاقباز خوابیدی. تفت اومده رو تشک، پف کردی و با کلی کار، تخمتم نیست و بازم اگه بخوایی می تونی بخوابی. نه علاقه به کسی داری که بخوایی از تخت بپری بیرون که بدویی زندگیتو واسه ( ما ) بهتر کنی ، نه از نرسیدن کلا خواب به چشت نیمده و مثل زامبی از تخت نمیفتی زمین. اون روز شروع لذت از خودت و تنهاییته. چایی سبز میذاری. اینو قبلا هم میذاشتی، یا قبلا هم ورزش می کردی یا قبلا هم لبخند میزدی و بامزه بودی ، اما ادا بوده.جاده خاکی بوده. این دفعه کاملا مال خودته. وقتی مال خودت باشه تنوع هم زیاد میشه ، یه روز چایی سبز یه روز چای زنجفیل و دارچین یا اصلا یه روز املت پنیره . بعد هم می کشه به آدما . نسترن و افشین و غلامرضا و اکبر مشتی. یه روز این یه روز اون. اونهام غریب به یقین یه خودشیفته هایی یا نه محترم هایی مثل خودتن. خوش می گذره بدون دوام. بله اون روز میرسه که به حال اون موقع ات که عاشق بودی و همه می گفتن قراره بخندی، میخندی و خودتو، طرفتو که ذهنی کهکشان ها فاصله داره، مسخره می کنی. حتی شده فنگ شویی کنی یا مدیتیشن، نماز یا روزه . فقط می خوایی محتاج نباشی. حتی به قیمت: بعد سه روز پیدا شدن جنازت. میشی داریوش اقبالی بعد از ترک.
من واقعا میدونم که این لحظه های تنهایی و خلوت با خودم رو دوست دارم. چون خودم رو بدون آزار رساندن به کسی دوست دارم. چون درواقع حوصلم با خودم سر نمیره. همیشه کاری پیدا می کنم که انجام بدم و مفید باشم. شده کَس دیگری رو هم سرگرم کنم و کسی منو سرگرم نکرده. اما واقعا طولانی شده.واقعا سینما و خرید و فکر کردن راجع به هر چیزی به صورت تنهایی و حرفه ای و متکی به نفس خیلی طولانی شده و اگر بخوایی از عاقبت بترسی تنوع طلبی نمی کنی و این طولانی شدن و یکنواختی بغضت میندازه. اینکه اسمت دختر خلاق و جالب باشه خیلی هیجان انگیز و شاید کامل به نظر برسه اما بره قلب من اصلا کافی نیست. یاد گرفتی تموم حس های مزخرف رو و تجربیات روزنامه حوادثیت رو تبدیل به نقاشی و مجسمه و دست نوشته کنی و آخر همشون یه سیگار روشن کنی و بشینی تماشاشون کنی و خودت از خودت ارضا شی و آبت بیاد. اما یکی نیست محض رضای خدا یه بار بیاد دم مترو دنبالم که غذام بده از گرسنگی دربیام و بهم گوش بده وقتی داره با سیگار روشن نیگام می کنه و آخر شبم آبم بندازه. یه روانکاوه هفته ای یه بار دستشو میزاره سر زانوم و با لحن مهربونی می گه سارا آفرین. مرسی آقای دکتر.
من همیشه به توپ فیلم match point فکر می کنم که مال من کی از تور رد میشه ؟؟کی توپ تو زمین من نخواهد بود؟ این داستان ما غمگین کننده و لج دراره. از این بابت که مجبوریم به خاطر جبر جغرافیایی جمله ی معروف دو روشنفکر بی عقده رو به هم بگیم : بیا برای اینکه همو داشته باشیم نداشته باشیم همرو . این شد که رابطه ای که با فهمیدن آغاز شده بود نه با دیدن، باید با یک سری فرمول pause می شد . حتی مهم نبود کی اینو زودتر فهمید یا کی اینو زودتر گفت یا اصن کی زودتر از اون یکی خوشش اومد که این گنگی تقصیر کی بیفته. اینا اصلا مهم نیست، فقط وقتی وایسادی پشت شیشه ی کتابخونه که امضاهای فارق التحصیلی رو بگیری، یه پسر تازه واردی میاد کنارت وایمیسه که عین اونه. و تو اصلا نمیدونی اون چجوری قرار بوده ؟ قراره ؟ کنارت وایسه. فقط میدونی نداریش که داشته باشیش. این دیگه واقعا چه کسشریه ؟؟
* یه چیزی هست . اونم اینکه دارین منو میشنوین. و من اینو دوست دارم و دوستون دارم. اینجوری بگم که از لایک اینستاگرام متنفرم و فیس بوکم رو بستم. اینجا مال آدمای زندست. به قول حاج حُس.
برچسب:
نویسنده: سام صادقی