در سيزده سالگي اينجا رو با شعر هاي سيزده سالگي باز كردم . الان بيست و سه سالمه . ديگه شعر نمي گم ولي تو نت موبايلم هميشه دارم مينويسم و گاهي اينجا ميذارمش . سال نود و چهار ليسانس نقاشي گرفتم و در يكسال بعد در سه نمايشگاه گروهي و انفرادي شركت كردم . از همون ده سال پيش وقتي شبا با لپ نوچ از گريه مي خوابيدم آرزو / برنامم اين بود كه يك شبي چمدونمو جمع مي كنم و بيخبر برم پيش حسام ، حميد ، سعيد ، احسان ، ليلا . سواد ، دانشگاه ، دكتري . حالا بعد از ده سال! رد كردن چند تا جنون و فكر به نبودن خيلي اون لحظه نزديكه . يه سري چيزا ثابت شدن . تصميم هايي كه شرايط برات گرفتن . پدر مادري كه پيره و برادري كه مريضي لا علاج داره . امروز بعد از جدايي از سوگول و علي ، ما سه دوست بي ربط با معرفت نشستم رو زمين دستشويي و همينجوري از فشار دلهره ي مهاجرت و "ول كردن" گريه كردم و هق هق زدم و هيچ بغلي و هيچ حرفي نميتونست منو آروم كنه تا بند بياد . چون ده سال ... ده سال هر روزم به جمله ي بايد از اينجا برم گذشت و حالا كه نزديكه پووفففففف. سخته . كيِ و كجا و كي پازل زندگي من رو اينجوري چيد ؟ روزي ميرسه كه مطمئن باشم نه از خودم كه از يك "يار" يك "همدم" يك " حس" و يا فقط يك " وجود " ؟ تنهايي سالم اين رو داره اما محدوده و اين خوره ي روان من بوده .
* چند نفري اومدن نمايشگاهم . نسترن برام كتاب آورد. هي مينويسم كه بگم حسم چي بود كلمه اي براش پيدا نكردم. بوس فقط بوس.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 2:58 توسط سارا |
برچسب:
نویسنده: سام صادقی
تاريخ: پنجشنبه
25 خرداد
1396 ساعت: 16:26