خیلی گرسنمه و خیلی چاق شدم. می خوام برم آب بخورم تا سیر شم. بابا خیلی مهربون شده. هی تعریفمو می کنه هی بابا جون بابا جون می کنه. من خودم یه حس باحالی دارم. حس قدرت که به هر چی میرسم سر و سامونش میدم حالا دیگه مهم نیست جز جیگرم در میاد ولی سرو سامونش میدم. دیدم نیل آرمسترانگ نوشته در هر جدایی از زندگیش مثلا از مامان باباش و خونش و ال و بل گریه نکرده. منم می خوام همین باشم. همینجوری قوی و به تخمم.
برچسب:
نویسنده: سام صادقی