خرید بک لینک
از خواب بلند میشم با یه جسد روان نژند مو فرفری در آشپزخانه که معمولا لخ لخ می کند و قیافه ی نزاری دارد مواجه میشوم. اسم او فاطی کلفت نیست اسم او مادر است. توجه کنید به هیچ عنوان عنواینی که جامعه و عرف و کوفت به من الحاق کرده اند اندازه ی پشم هم برای من ارزش ندارد. پس از کمی لاتی گری و غرولند کردن به او حس آرامش به من باز می گردد. بله خالی شدم و تا توانسته ام همه ی دق و دلی ام خالی شده. دق و دلی تنهایی. دق و دلی ویزا نگرفتن. دق و دلی کسی نیست که دوستش بدارم و دوستم بدارد. کسی که سلام پر انرژی لبخندش سر صبح غم از بدنم بزداید و آغوشش خاموشی را روشن سازد. که خاموشی تن بی جان من است. عشق بی جان من است. دق دلی حرف های آقا بالاسری که می خواستی کمتر از خانه بیرون بری که خرجت کمتر باشد و امنیتت بیشتر. آآآآآه ه ه گلادیاتور ها چگونه متنفر نباشم؟ چگونه زجر نکشم؟ چگونه دیوانه نباشم وقتی دوست پسرم همان گوشواره ای را به من میدهد که آقا بالاسری به من پارسال همین موقع ها داده بود؟ چگونه هنوز من در گرداب انتخاب معشوق به رسم عقده های فرویدی دارم دست و پا میزنم. بله من یک قوی نقره ای را از گوشم باز کردم و قوی طلایی را به گوشم فرو دادم. لبخند زدم و گفتم که دوستش دارم. چقدر زجر آور. چقدر پس زده میشوم. به کجا پناه باید برد؟ به خودم؟ او بود. بله فرشته ی من روانکاو رنجور بیمار عزیز من بود که گفت خودت و خودت تنها مامن خودت هستی و من هم قسم خوردم و می خورم که هستم. اما خیلی کند. میمون تنبلی که باز و بسته کردن پلک هایش شاید سال ها به درازا بینجامد و مرگ مهلت شکفتن ندهد.

والسلام!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۶ساعت 15:57 توسط سارا |

برچسب: نویسنده: سام صادقی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 4:16

صفحه بندی