خرید بک لینک

الان نود و سه درجه ی فارنهایته و نمیشه خوابید. تمام دورمون رو نمیتونستیم ببینیم. شب شده بودیم لای درختا احتمالا چند تا حیوون هم داشتن نگاهمون می کردن. ازش پرسیده بودم اون تیکه از ابرا رو چه رنگی میبینی و برخلاف بقیه ی آدما نگفت سفید یا نگفت خاکستری . گفت بنفش. به غده ی تیرویدش که با گفتن پرپل بالا پایین رفت نگاه کردم . صبح شد و صالح نشسته بود رو مبلای قهوه ای خونه ی عباس آباد . همونجایی که تو خواب از نور پنجرش دکتر رو سیلووت دیدم . که به جا شلوار تیشرت پاش بود. روی پای صالح نشسته بودم . یه صداهایی خاطرمه که می گفتن انگار صالحو بیشتر از حسام دوست داشتم. ولی چون حسام بچه ی اول بود بهتر منو میتونست بغل کنه  و سرم تو بغل صالح همیشه تو سینش بود تا کنار گردنش. ولی خوب اونروز رو مبل دهنشو بسته بود و از تو دهنش صدای پرنده میومد. می گفت این برجستگی تو گلوم یه پرندست که وقتی تاریک میشه میاد بیرون برای تو می خونه. بعد که دهنشو باز می کرد نور می خورد تو پرنده قایم می شد. حسام هم از اون سوت ها میذاشت رو زبونش و گاهی دوتایی سرگرم من می شدن. صورت صالح نارنجی سفید بود . کلی استخون داشت درست مثل جو. الان صالح انقدر قرص خورده تپله و چند تا از دندوناش ریخته و نمیدونم الان زیر آفتاب کدوم بیمارستان روانی چه رنگیه. اصن به بابا گفتم غصه نخور الان همه جا تیمارستانه .رو صندلی زیر آفتاب که شکم نداشت. احتمالا پرنده ی گلوشم در اثر هورت کشیدن های زیاد تو لوله ی فاضلابه. منو که اون نگاه نمی کرد. حتی نگفت چه گوشواره های گیلاسی قشنگی. این دومین باریه که باهم رفتیم بیرون اصلا جالب و هیجانی نبود مثل دفعه ی قبل. براش لوبیا پلو بردم و امروز صبح ازم اسم غذا رو خواست و بعد دیگه جوابمو نداد. رفته با خواهر و برادرش تعطیلات و می خواد به برادرزاده هاش شطرنج یاد بده . من توی بدنم یه عالمه چیز وول می خورد ولی نمی تونستم به انگلیسی بگم اون هم واضحا چیز بیشتری می خواست از من بشنوه چیزی بیشتر از اوههه دتس اینترستیگ اور حوا چطور یا اوه دد پلیز دونت تاک تو می ابات دیس سابجکت. ترجمه ی فارسی ری اکشن انگلیسی اینشکلیه : اوه فردریک هوا امروز فوق العاده است نه؟ دفعه ی پیش هی برنامه ی بیرون ریخت بریم راه بریم بریم ساحل ... وقتی می گفت من شبیه سگ نگاش می کردم : یعنی اگر ماسکشو برداره چه شکلی هستش آیا شبیه عکسش فوق العاده ناز و دوست داشتنیه یا شبیه مرد های بچه باز و قاتل های سریالی که همه می گن همسایه ی مهربونی بود و برای ما همیشه کوکی میاورد. ولی بعدا معلوم میشه چند نفرو خارج از شهر چال کرده. چقدرم که ماشینش بو میداد. وقتی بار اول ماسکمو برداشتم احساس کردم دارم شورتمو جلوش می کشم پایین. یک ساعت قبلش کل راه رو پیاده رفتیم و بعد وقتی رسیدیم به پارک و تو دلم به یاد شمال نشستیم ماسکو برداشتیم و انگار سریال شبکه دو باشه رومون نمیشد همو نگاه کنیم. بعد هی می گفتیم آره منم همین موزیک و فیلمو کتاب و شاعر رو می پسندم. ایندفعه برد منو یه باغ گل . باورم نمی شد. انگار خودم مخ خودمو زده بودم! روبروی هم که نشسته بودیم بینمون یه کیف گذاشت و من نمی تونستم ببینمش درست. برش نمیداشت و هی خم میشدیم و می گفتیم اوههه ددتس اینترستیگ . یهههه یهههه یو آر راییتت آیی نوووو . پشتش یه حیوونی پرید بیرون بعد با نیش باز گفت اوه آی هو نور سین دت بیفور! بعد کیفو تکون دادم گفت اکسکیوز میو جاشو عوض کرد من داروی ضد عفونی رو تعرف کردم و پاشیدم کف دستش . هربار که اینکارو می کردم جفتمون سریع بعد از اولین فشار دستمون رو می کشیدیم.پرسید حیوانات وحشی ایران چیه ؟ گفتم شیر داشتیم. گفت واقعا ایران شیر داره؟ می خواستم بگم نه فقط تو داری. بعد اومدم بگم منقرض شدن. اومدم بگم پلنگ ما زندران دیدم تقریبا همه منقرض شدن کلمه ی منقرض یادم نمیومد می خواستم ازش بپرسم حوا چطور؟؟ بیخیال شدم فقط گفتم آره اینارو داریم . پرتقالم داریم چون ما چهار فصلو داریم. گفت ددتس اینترستینگ . اتفاقا فردا قراره بریم لب آب می خوام پرتقال ببرم بخورم. منم گفتم اوو واوو دتس اینترستینگ . وقتیم از ایست راک پایین اومدیم من دیگه هیچی نداشتم بگم. تمام حرفایی که بلد بودم و تمام کلمه ها رو استفاده کرده بودم . گفت میرسونتم گفتم اوهه تنکیو وری ماچ و تا دم در چیزی نگفتیم جز اینکه گفتم تا حالا این قسمتای شهر رو ندیده و بودم و نظرتو راجع به لوبیا پلو بگو. قول لوبیا پلو رو وقتی گرفته بود که سه روز نه غذا خورده بودم نه خوابیده بودم به خاطر قانون ترامپ . شبیه جنازه رفتم سر قرار و توی دلم می گفتم نکنه از دور که میاد تیپش بد باشه و بد راه بره چون دیگه تا آخر بد میشم. اومد و گفت چه خبر و هرچی فکر می کردم جز آوارگی وانرژی های منفی چیزی یادم نیمد جز اینکه بهش بگم ساچ گریت ودر و حالا بعدا بهت می گم چه خبر. دستمو گذاشتم سر شونش و گفتم تنکس فور تو نایت. وقتی پیاده شدم احساس کردم یکی منو صدا کرد وایسادم برگشتم دورمو نگاه کردم اونم داشت منو نگاه می کرد .یه بار که صالح داشت درو می بست گفت : وقتی که تو به دنیا اومدی خیلی خوب شد . کار بابا رونق گرفت . ماهم خیلی خوشحال شدیم . فقط کاش از اینکه زیاد ماچت می کردیم بدت نمیومد .

برچسب: نویسنده: سام صادقی تاريخ: شنبه 22 شهريور 1399 ساعت: 7:26

صفحه بندی