هر وقت بلند شديد و جايي از خانه يتان به ساعت هاي مديد و طولاني اي نشستيد كه هيچ وقت آنجا ننشسته بوديد و با تمنا به گوشه اي بي معنا زل زديد، يعني عاشقيد. اعتراف كنيد . دستتان را با قيچي مي بريد . عاشقيد . مرد كچل ريش بلندي كه هيچ ربطي به معشوقيتان ندارد از كنارتان مي گذرد و گوشه ي چشمتان اورا ميبيند و بر مي گرديد ، عاشقيد. حالت تهوع ، سنگيني ، با بدن بي وزن و بيجان ولو شدن و لبخندهاي مليح ناخودآگاه و حمل كردنِ يك توده ي محو درون شكم را با خود ، به اسم دلتنگي ، شما عاشقيد . و در نهايت سه ي نصف شب بيدار شويد و در ظلمات بيژن مفيد گوش كنيد ، عاشقيد . روزها باشد كه از بهت گريه نكرده باشيد ، قايق را به عقب پارو بزنيد و هر چه بدويد جلو نرويد و همه اسم هارا به نام او بخوانيد، وقت اعتراف است.شما عاشقيد .