خرید بک لینک

شعر بگم 

امروز مادرم زنگ زد 

و من برای او از هم خانه ی جدیدم گفتم 

که صبح ها چراغ روشن می کند و توی اتاقش چند چراغ دیگر دارد 

گفتم وارد سومین سال می شوم 

که برای خودم هستم 

و برای خودم نیستم 

از خودم خانه دارم 

از خودم خانه ندارم 

تنها هستم 

تنهای نیستم 

گفتم بیمه ندارم

گفتم من نمی خواهم دویست دلار پول چراغونی هم خانه ی اسرائیلی را بدهم که به زور و اجبار صاحب خانه اجازه دادم وارد زندگی من شود 

گفت حرص نخور و مراقب خود باش و بگردم برایت 

سه ساعت بعد زنگ زد 

گفت گریه کردم 

آن بطری توی دست تو چی بود ؟ 

نتونستم از فکر اینکه چه چیزی توی دستته بخوابم 

حالا فقط بگو چی بود می نوشیدی ؟

برچسب: نویسنده: سام صادقی تاريخ: يکشنبه 11 دی 1401 ساعت: 18:03

صفحه بندی