سارک

متن مرتبط با «تا حالا با زنی که» در سایت سارک نوشته شده است

پشت پرده این خنده ی هیستریکه

  • نیلوبلاگ

    این خنده ی هیستریکه در این گزارش به بررسی کامل «این خنده ی هیستریکه» می‌پردازیم و آخرین اخبار، جزئیات و نکات مهم مربوط به این موضوع را مرور خواهیم کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. از تو یک پیغام صوتی باز نشده به یادگار مانده بود.رفته بودم اپل استور آیفونم را سروسامون بدم. مرد گفت باید تمام پیغام ها را پاک کنیم . گفتم باشه ولی میشه یک چیزی رو چک کنم. بعد رفتم سراغ پیغام...

    ادامه مطلب
  • این خنده ی هیستریکه

  • نیلوبلاگ

    از تو یک پیغام صوتی باز نشده به یادگار مانده بود.رفته بودم اپل استور آیفونم را سروسامون بدم. مرد گفت باید تمام پیغام ها را پاک کنیم . گفتم باشه ولی میشه یک چیزی رو چک کنم. بعد رفتم سراغ پیغام صوتی تو بازش کردم همان موقع بچه ها ریختن تو و چند مرد با بلندگو شروع کردند به آموزش نقاشی با تبلت. میدانستم آنصدا را برای چه فرستاده بودی . انقدر از مادر...

    ادامه مطلب
  • نامه به هیچ فرزندی که متولدش نخواهم کرد.

  • نیلوبلاگ

    سلام نهال عزیزم یا هامون یا از همین اسم هایی که چند بار توی ذهنم گشته مثل بقیه ی انسان های دیگر ... تو هیچ وقت به دنیا نخواهی آمد. میدونی چرا چون فارغ از اینکه جهان جای به درد نخوریه تو هم کلی ژن بد د...

    ادامه مطلب
  • یک ماه بیشتره که اینجام

  • نیلوبلاگ

    اینجا کی برداش فارسی نداره و دارم جون می کنم و می نویسم!...

    ادامه مطلب
  • مبارزه

  • نیلوبلاگ

    سلام سلامتی بیار ...

    ادامه مطلب
  • بر بساطی که بساطی نیست.

  • نیلوبلاگ

    بر بساطی که بساطی نیست. دیشب از دانشگاه شیکاگو اونی که سالی ده تا فقط قبول می کنه قبولی گرفتم. آدم میشه یه بطری خالی وقتی میبینه فقط دوست داره جمع کنه بره بدون حس تعلق و وابستگی. بعد اینستامو وا کردم. دیدم یه سگ آبی بچشو بغل کرده. زدم زیر گریه. مثل وقتی که پشت ماشین سوگول نشسته بودم و علی عظیمی می خوند: با لشگر غم می جنگم. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۵ساعت14:30 توسطسارا | ...

    ادامه مطلب
  • بر همگان گر ز فلک زهر ببارد همه شب | من شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکرم

  • نیلوبلاگ

    من عاشق زندگی کردنم. می خوام براتون بگم من خیلی حال می کنم ساعت ها تو گل فروشی بگردم و گل پیدا کنم و کنار هم قرارشون بدم و به آقاهه بگم اونی که من می گم قشنگه و لطفا این کاغذای زشتتو به من پیشنهاد نده و همه چیز سادش قشنگه. شده بگم برو کنار و خودم شروع کنم گل پیچیدن .یا یه جایی پیدا کنم آفتاب خورش عا...

    ادامه مطلب
  • ما همه چنگیم و دل ما چو تار

  • نیلوبلاگ

    سلام. اون آدم مهربونی بود. خیلی تلاش می کرد. پله های ترقی رو پشت سر هم خیلی تند داشت یکی پس از دیگری پشت سر میذاشت. خب یعنی همیشه تو عجله بود و نمیتونست برای لحظه ای کنار یکی وایسه و بو بکشه یا ببینه و این ماجرا اون رو به یه آدم همیشه دلتنگ تبدیل کرده بود. یعنی اگر داشت با امین چایی می خورد دلش برای چایی خوردن با ملیسا تنگ بود و وقتی داشت با فتانه چایی می خورد دلش برای چایی خوردن با امین تنگ میشد و این دقیقا همون شیوه ی زندگی کردن بازنده های به ظاهر خوشبخته. دارم از همونهایی صحبت می کنم که تو تنهایی گریشون زیاده و تو جمع شاد و قبراق. اما خب باهوش بود. شاید یه جاهایی بد سلیقه بود اما تلاشش برای دونستن اونو در نهایت خوش سلیقه میکرد. ولی خوب تحمل نداشت کسی بالاتر از اون باشه. میدونست خودش مهرب...

    ادامه مطلب
  • که بگم ادا بود همه ی اون حرفا زمزمه ها خنده ها .

  • نیلوبلاگ

    الان همه چیز رو ول کردم. یعنی خرس رو گذشتم زمین که بیام اینجا بگم : حالم خوب نیست. تنهام. پر از استرسم. باورم نکنید. خب برم سر درسم. مَمِنون...

    ادامه مطلب
  • حالا کاری به این حرفا ندارم.

  • نیلوبلاگ

    خیلی طول کشید رابطم با بابام سامون گرفت . که با هم سفر بریم بدون دعوا. خرید کنیم بدون دعوا. راه بریم بدون دعوا. همو نگاه کنیم بدون دعوا. سخت بود. بیست و یک سال طول کشید تا شد. بعد مامانم. همه چیز رو یک ماه پیش خراب کرد. الان بابام میاد. آروم می گه سلام.رد میشه. دعواییم نیست. منم از جاش بلند می شم که خنک شه واسه نشستنش ، چون از مبل گرم بدش میاد. میام میشینم رو مبل کارگاهم و حقیقتش رو بخوایین اپلیکیشن اینستامو پاک می کنم که شادی های دوروغین ملت حالمو از این خراب تر نکنه. یعنی اصن آدمی نیستم بگم چرا فلانی اونو داره من ندارم. دروغه حالت تهوعه. اما پریشب وقتی که نیکی ...

    ادامه مطلب
  • تا حالا با آهنگ اندی جوری گریه کردین که مامانتون فکر کنه دارین میخندین؟؟ شقایق. شقایق. شقایق

  • بیایین پیش خودم اتو رایتینگ یاد بدم. این کارگاهای داستان نویسی همش واسه شکارچیاست. لقمه نشین

  • نیلوبلاگ

    یکی از کثافت ترین حس ها و احوالات اینکه حس کنین توی اوج خودتون به سر میبرین اما دقیقا از همون موقعی که چشم باز می کنین دارین دو دو تا چهارتا می کنین واسه پول. واسه خوردن یه سالاد، املت ابراهیم آقا و خرید یه بسته ی پنج تایی جوراب. اونم تو وضعی که جد اندر جد وضع مالی خوبی داشتین و همه ی این چپی ها هی تیکشو میندازن. ای بابا به خدا شاعر و نویسنده هم بودم الان که دارم به نسبت سنم اوج خودم رو طی می کنم باید یه چیزی بیاد کف دستم دیگه؟؟ چرا باید بالغ بر سه تومن طلب داشته باشم و همشون به روی خودشون نیارن آخه چرا ؟ بگذریم که اگه بخوام تو اوج بمونم حداقل برای خودم یعنی...

    ادامه مطلب
  • یکی از همین شبا

  • نیلوبلاگ

    می خوام برم. بهش می گم برام صبر کن میام ، ایندفعه قرار من یکیو منتظر بذارم و این واقعا عجیبه. مدام شک دارم. الان می گه الان می گه که یه دختریو دیده و میشه ؟ و من بگم خب برو برو کلا. آدم یا یکیو کاملا دوست داره یا نداره دیگه امشب و فردا شب نداره خودم نمیتونم، بقیه هم گه می خورن بتونن. منتظرم بگه اون شب بود سارا که جواب نمیدادم و سین نمی کردم اومم چیزه چت بودم و ... اما لامصب نمی گه فقط می گه تو بیا هر جوری خواستی باش. و این امکان نداره! این امکان نداره . نه اینکه من دوست داشتنی نباشم و اینا نه اصلا! ها ها معلومه من خواستنیمو از خدای هر کسی باشه که منو تو زندگیش داشت...

    ادامه مطلب