
تنهایی مسرت بخش ، جماعت مسرور در این گزارش به بررسی کامل «تنهایی مسرت بخش ، جماعت مسرور» میپردازیم و آخرین اخبار، جزئیات و نکات مهم مربوط به این موضوع را مرور خواهیم کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. یک زمین یک سقف چند دیوار و چند پنجره. چنان فیگور های نقاشی های بیکن من در وسط ولی نه عاصی و پریشان. همین است دیگر گویان . یک نا امید شکر گو. سالاد تن ماهی به دست بلند می گ...
ادامه مطلب
من میترسم، نمیترسم. اگر قصد دارید از آخرین وضعیت «من میترسم، نمیترسم.» مطلع شوید، این گزارش مهمترین اطلاعات منتشر شده را در اختیار شما قرار میدهد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. بعد فسنجون و کشک بادمجون و باقالی پلو با ماهیچه با همراهی ابهی و پرشانت در رستوران رواق برای گرفتن قطار چهار به سمتبروکلین از منتهن ساعت هشت شب با داشتن ۱۵ درصد شارژ موبایل، در ایستگاه خیابان لک...
ادامه مطلب
بعد فسنجون و کشک بادمجون و باقالی پلو با ماهیچه با همراهی ابهی و پرشانت در رستوران رواق برای گرفتن قطار چهار به سمتبروکلین از منتهن ساعت هشت شب با داشتن ۱۵ درصد شارژ موبایل، در ایستگاه خیابان لکسینگتون منتظر قطار شدم. ده متر اونطرف تر در آخر تونل یک پسر بیست و چند ساله ای داشت بالا میاورد. بعد یک پیر مرد بیخانمانی جلویم ظاهر شد و چون یکیاز دوستانم برام تعریف کرده بود تو صورتش تف کردن سرم رو توی یقه ام کرده بودم و می گفتم کاش شال گل گلیم دور گردنم نبسته بودمکه جلب توجه نکنم. مرد بیخانمان جلوی پایم ایستاد و صداش با صدای رسیدن قطار گم شد. توی نیوحیون شهری که زندگی می کنممعمولا با بیخانمان ها حرف میزنیم و لبخند می زنیم چون تقریبا همو میشناسیم اما اینجا بر حسب چند بار تجربه های عجیب و غریب وترسنا...
ادامه مطلب
یک زمین یک سقف چند دیوار و چند پنجره. چنان فیگور های نقاشی های بیکن من در وسط ولی نه عاصی و پریشان. همین است دیگر گویان . یک نا امید شکر گو. سالاد تن ماهی به دست بلند می گویم شکر برای داشته ها و نداشته ها ، برای هرآنچیزی که قرار است برود و هرآنچیزی که قرار است بیاید. فقط خسته ام. این جنگ یک تنه ای که از بدو تول با من بوده امانم را بریده . کمک می خواهم . شارژ می خواهم. نقاشی هایم یک اسپانسر به تمام معنا. خودم رو خیلی دوست دارم کاش فقط بیشتر درک کنم خستگیمو که ببین کوچولوی نزدیک به سی حق داری.بعد کوچولوی نزدیک به سی می پرسه : پس کی قراره شو های شلوغ سفرهای چند تا دوست و صبحونه های پر خنده سر برسه. پول های روان و برو و بیا. خب ببین کوچولوی نزدیک به سی همه ی اینها در خیالاتت بوده. آرزوشون بکن شا...
ادامه مطلب
سلام نهال عزیزم یا هامون یا از همین اسم هایی که چند بار توی ذهنم گشته مثل بقیه ی انسان های دیگر ... تو هیچ وقت به دنیا نخواهی آمد. میدونی چرا چون فارغ از اینکه جهان جای به درد نخوریه تو هم کلی ژن بد د...
ادامه مطلب
آن پسر ، آن مرد محبوب من كه خاطره اش را با خودم تا به اين قاّره آورده ام برايم به يادگار شش تار موي سفيد در جلوي سرم كاشت . هربار از او دور ميشدم ، چه جسماني ، چه رواني جلوي سرم مويي سپيد ميشد. من قاره پيمودم تا فراموشش كنم . عشق ،ودلدادگي از سرخودشيفتگيست . داستاني درون خودت اتفاق مي افتد و از بيرون هيچ هيچ هيچ راهي به درونت باز نمي شود . عشق تو را باكره مي كند ....
ادامه مطلب
یکی از تصاویری که هر روز دیدم و این مرا منزوی تر از روز قبلم کرد و هنوز برایم عادی نشده، تصویر خیانت بوده. خیانتی از جنس فیلم ترکی. دراماکویین. وقتی انقدر هر شب فیلم دیدیم و خوابیدیم که یادمان میرود (زندگی فیلم نیست) و له له حاشیه را میزنیم. مثالی هم که به خاطرم میرسد فیلم آبی گرم ترین رنگ عبدالطیف کشیش است.در همان سال اول ديدمش ولي هنوز جلو چشم من فرا...
ادامه مطلب
دیشب افتتاحیه بود. کسی اومد؟...
ادامه مطلب
بهش گفتم وارد شدنم به آب تست دماست با نوك شست و شيرجه و تا كم عمق زير آبي رفتن . اون واسه تاكييد روي اشتراكات گفت منم همينم، اما ، اما خب ميشه رفت تو كم عمق پله پله و زيرآبي از پر عمق بيرون اومد . چيزي نداشتم بگم . تحسين ديالوگات منو خفه كرد. خب معلومه فشار شيرجه تورو راحت ميچسبونه به كف استخر ! + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۶ساعت16:53 توسطسارا | ...
ادامه مطلب
خوشحالم شما وقتي نه رو از سرهنگ ايراني دو رگه ي سفارت آمريكا ميشنوين اونهم وقتي با اعتماد به نفس از ايران خارج شدين و در دستتون مراتب زيادي از غروره، صورتتون ذوب ميشه و لاي دست و پاي بقيه ي متقاضيا ميريزه. من خوشحالم كه نرفتم چون اينجا مردم تنهان. من خوشحالم كه نرفتم چون هنر در كشورم بسيار مظلومه و بي پناه. پناهش گالري هاست و فرد موفقش زني گير كرده در مشكلاتي با پدرش. من دوباره اقدام نكردم چون مي خوام به شهر ها و شهرستان ها سفر كنم . مي خوام هنر رو از گالري هاي مختصر شده به يك مكان و يك ادا و اطوار به جايي ببرم كه زندگي مردمش هنره . من از جايي به سفارت رفتم كه به اندازه ي ظالم مظلوم داره . و س...
ادامه مطلب
بهش گفتم وارد شدنم به آب تست دماست با نوك شست و شيرجه و تا كم عمق زير آبي رفتن . اون واسه تاكييد روي اشتراكات گفت منم همينم، اما ، اما خب ميشه رفت تو كم عمق پله پله و زيرآبي از پر عمق بيرون اومد . چيزي نداشتم بگم . تحسين ديالوگات منو خفه كرد. خب معلومه فشار شيرجه تورو راحت ميچسبونه به كف استخر !+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۶ساعت16:53 توسطسارا | ...
ادامه مطلب
از خواب بلند میشم با یه جسد روان نژند مو فرفری در آشپزخانه که معمولا لخ لخ می کند و قیافه ی نزاری دارد مواجه میشوم. اسم او فاطی کلفت نیست اسم او مادر است. توجه کنید به هیچ عنوان عنواینی که جامعه و عرف و کوفت به من الحاق کرده اند اندازه ی پشم هم برای من ارزش ندارد. پس از کمی لاتی گری و غرولند کردن به...
ادامه مطلب
اگر درد رو بشناسی دیگه ازش لذت نمبری. اگر درد رو بشناسی دیگه ازش لذت نمیبری! اگر درد رو بشناسی دیگه ازش لذت نمیبری؟ اگر... در جایی ایستادم که هرچه خواستم نشده. عشق، تحصیل ، جدایی، خانواده، هنر ... . بدنم هزار کیلو شده ، مغزم لانه ی مگس ها. اما این وسط کلمه ای هست که پناهگاه جسم خسته ی تو میشود( تغ...
ادامه مطلب
که این شبا و روزایی که به من می گذره چه شکلیه؟ آدما میدوون که وابسته نباشن و نمیدونن بزرگ شدن بدون دلبستگی چقدر بادوم تلخه. من هر روزم داره با یه داستان شروع میشه و اگر تمومش نکنم خوابم نمیبره. تنهایی تنهایی تنهایی + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۶ساعت0:21 توسطسارا | ...
ادامه مطلب
در سيزده سالگي اينجا رو با شعر هاي سيزده سالگي باز كردم . الان بيست و سه سالمه . ديگه شعر نمي گم ولي تو نت موبايلم هميشه دارم مينويسم و گاهي اينجا ميذارمش . سال نود و چهار ليسانس نقاشي گرفتم و در يكسال بعد در سه نمايشگاه گروهي و انفرادي شركت كردم . از همون ده سال پيش وقتي شبا با لپ نوچ از گريه مي خو...
ادامه مطلب
نمی گم خوابم چی بود. من رفتنی نیستم. اما فکر می کنم میرم. من را بیاوران ( براهنی ) خودم را میبرانم. + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت2:15 توسطسارا | ...
ادامه مطلب
سلام. اون آدم مهربونی بود. خیلی تلاش می کرد. پله های ترقی رو پشت سر هم خیلی تند داشت یکی پس از دیگری پشت سر میذاشت. خب یعنی همیشه تو عجله بود و نمیتونست برای لحظه ای کنار یکی وایسه و بو بکشه یا ببینه و این ماجرا اون رو به یه آدم همیشه دلتنگ تبدیل کرده بود. یعنی اگر داشت با امین چایی می خورد دلش برای چایی خوردن با ملیسا تنگ بود و وقتی داشت با فتانه چایی می خورد دلش برای چایی خوردن با امین تنگ میشد و این دقیقا همون شیوه ی زندگی کردن بازنده های به ظاهر خوشبخته. دارم از همونهایی صحبت می کنم که تو تنهایی گریشون زیاده و تو جمع شاد و قبراق. اما خب باهوش بود. شاید یه جاهایی بد سلیقه بود اما تلاشش برای دونستن اونو در نهایت خوش سلیقه میکرد. ولی خوب تحمل نداشت کسی بالاتر از اون باشه. میدونست خودش مهرب...
ادامه مطلب
من: بابا؟ سیمبتند،ورذدنتاسبقهتمسیتبابا: یواش صحبت کن صدات خیلی بلنده من: (با خنده بدون هیچ فازی ) بابا جون همین الان صدای نماز خوندت همه جارو برداشته بود. حالا سیتباسذبزوسینشثماثهقصابابابا : آره و سیتایسنبر،وزدثتنقلاچند لحظه بعد در حالی که دارم به گوشیم خیره میشدم نخیر می نگریستم... خیره میشدم نخیر می نگریستم : هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهابابا : دِ !!!من: بابا دارم می خندم چرا انقدر بهم گیر میدی؟بابا: تو چرا اینجوری حرف میزنی ؟من : شما خب هی گیر میدی به من . چرا بلند حرف میزنم ، چرا می خندم آخه ؟؟بابا: حالا خوبه موقعه ی نماز خوندن من تویی که میایی درو میبندی....دندان خشم بر جگر خسته بستم و رفتم! گرمی دستای من کم شد و دستاتو بده، دستای سرد منو گرم بکن،باد پاییز سرده. آفتاب تنبل پاییز دیگه قلبش سرده...
ادامه مطلب
متاسفانه به جايي رسيديم كه نميتونيم حتي يك كلمه فقط يك كلمه از خودمون بگيم وقتي كه ميپرسن : از خودت بگو....
ادامه مطلب
امروز قبل از هرکاری به عنوان بسم الله اومدم اینجا یه چیزی گفتم. اما چیزی که الان در انتهای روز میتونم براتون بگم این هست که دخترا خیلی پوفیوزن. حالا میخوایین بگین من به عنوان یک زن چرا دارم تبعیض قائل میشم و پوفیوز بودن که جنسیت نمیشناسه اصلا برام مهم نیست. برام اصلا مهم نیست چی می خوایین بهم بگین و چجوری دارین قضاوتم می کنین که چی شده من اومدم اینجا دارم هی زر میزنم چند وقته و من چرا اینجوری شدم و انقدر بی پروا شدم. خوب معلومه چون قبلنا یعنی حتی هشت سال پیش دو تا دختر پوفیوز دورم بودن که زنگ بزنم یا برم سمتشون که حواسم پرت شه از هرکسی و هر چی. الان اونم نی...
ادامه مطلب