من را تو چشم در راهی - تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 4:46
من: بابا؟ سیمبتند،ورذدنتاسبقهتمسیتبابا: یواش صحبت کن صدات خیلی بلنده من: (با خنده بدون هیچ فازی ) بابا جون همین الان صدای نماز خوندت همه جارو برداشته بود. حالا سیتباسذبزوسینشثماثهقصابابابا : آره و سیتایسنبر،وزدثتنقلاچند لحظه بعد در حالی که دارم به گوشیم خیره میشدم نخیر می نگریستم... خیره میشدم نخیر ...
خوبه ؟ - تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 19:39
متاسفانه به جايي رسيديم كه نميتونيم حتي يك كلمه فقط يك كلمه از خودمون بگيم وقتي كه ميپرسن : از خودت بگو.
دیگه چه خبر؟ - تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 15:49
خبری ازم نیست.یه ذره اینورو و اونورو نگاه کردم دیدم. واه! خبری از اون همه مهربونیم نیست. مهربونی رفته ازم.
بچه بودم از خنگی بزرگسالا رو من خرد سال متنفر بودم. فکر می کردن نمیشنوم چی می گن راجع به خودم. - تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 1:07
امروز قبل از هرکاری به عنوان بسم الله اومدم اینجا یه چیزی گفتم. اما چیزی که الان در انتهای روز میتونم براتون بگم این هست که دخترا خیلی پوفیوزن. حالا میخوایین بگین من به عنوان یک زن چرا دارم تبعیض قائل میشم و پوفیوز بودن که جنسیت نمیشناسه اصلا برام مهم نیست. برام اصلا مهم نیست چی می خوایین بهم بگین و...
که بگم ادا بود همه ی اون حرفا زمزمه ها خنده ها . - تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 16:50
الان همه چیز رو ول کردم. یعنی خرس رو گذشتم زمین که بیام اینجا بگم : حالم خوب نیست. تنهام. پر از استرسم. باورم نکنید. خب برم سر درسم. مَمِنون
حالا کاری به این حرفا ندارم. - تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 16:50
خیلی طول کشید رابطم با بابام سامون گرفت . که با هم سفر بریم بدون دعوا. خرید کنیم بدون دعوا. راه بریم بدون دعوا. همو نگاه کنیم بدون دعوا. سخت بود. بیست و یک سال طول کشید تا شد. بعد مامانم. همه چیز رو یک ماه پیش خراب کرد. الان بابام میاد. آروم می گه سلام.رد میشه. دعواییم نیست. منم از جاش بلند می شم که...
تا حالا با آهنگ اندی جوری گریه کردین که مامانتون فکر کنه دارین میخندین؟؟ شقایق. شقایق. شقایق - تاریخ: 1395/7/11 ساعت: 16:53
خیلی قبل تر ها ، خیلی خیلی قبل تر ها . - تاریخ: 1395/7/11 ساعت: 16:53
حقیقتا به نظرم اینکه یه آدمی اقرار می کنه که اگه جواب نداده، اگه رفته، اگه یه مدتی نبوده برای این خاطره که خودشو بیشتر دوست داشته تا اینکه بخواد کسی رو اذیت کنه، خب میتونه درست باشه. هیچ کسی رو جز خودش دوست نداره و این اون لحظه شروع نشده. خیلی قبل تر ها ، خیلی خیلی قبل تر ها . آدم انقدر تنهایی می کش...
لحظه - تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 6:55
خیلی نمی خواد فکر کنی. - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 10:35
همیشه از این قسمت رابطه تنفر کثافتی داشتم. اصن یکی از دلایلی که خدارو شکر کردم که با اونی که عاشقش بودم نرفتم تو رابطه همین قسمتی هست که نه تو سرازیری هستی نه تو سربالایی که یه هیجانی باشه. خیلی صافه. ترافیکم تازه داره .بعد من اینجا مخم رسما می گوزه. اعتماد به نفسم میاد زیر پام و شروع می کنم که وایی...
خواب نهان من چرا ميل به رخت خواب نمي كند؟؟؟ - تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 10:49
نشد بخوابم. حتی بعد از خواندن کتابی که امروز دست نوید دیدم. او که با دو انگشتِ شصت و سبابه اش پشت گردنم را فشار داد و این کار را حرکتی جنسی دیدم و فکر کردم که شکل بخار های سبز رنگ ترشحات هورمونیش را همین الان است که وسط این گالری ببینم یک نیشگونِ محکم از پهلویش گرفتم و به او متذکر شدم که دیگر تکرار ...
سوخته - تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 10:46
به نظرم آن ستاره ای که صدها سال پیش در این مدار خاموش شده و نور آن به ما حتی دیگر واضح هم نمی رسد همان دوست داشتن و دوست داشته شدن بود. شاید خودمان پیدا شدیم. در تاریکی ِ بی علاقگی. حالا ساحلِِ پر عنکبوتِ دوست داشتن های ما دریا ندارد.
بعد از گذر - تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 10:46
آيا ميدانستي كه با من : بيرحمانه ، مهربان بودي ؟
كجا ميري فلوني ؟ ترسم بري و بموني . - تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 10:46
هر وقت بلند شديد و جايي از خانه يتان به ساعت هاي مديد و طولاني اي نشستيد كه هيچ وقت آنجا ننشسته بوديد و با تمنا به گوشه اي بي معنا زل زديد، يعني عاشقيد. اعتراف كنيد . دستتان را با قيچي مي بريد . عاشقيد . مرد كچل ريش بلندي كه هيچ ربطي به معشوقيتان ندارد از كنارتان مي گذرد و گوشه ي چشمتان اورا ميبيند ...
وضعیت قرمز - تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 10:46
دلخوری - تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 10:46
یکبار برای کسی که دوستش میداشتم نامه ی بلند بالایی نوشته بودم که دیگر نمی خواهم ببینمت ، نامه ای که دل هر سنگی را آب می کرد. هر کافری را مخلص درگاه و هر مومنی را بند می خانه ها !! اما او مدام مسیج می داد که ببینمت و خواهش می کنم بگذار صحبت کنیم و من خوشحال شده بودم که حداقل این ارزش را برای او دارم ...
بیایین پیش خودم اتو رایتینگ یاد بدم. این کارگاهای داستان نویسی همش واسه شکارچیاست. لقمه نشین - تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 10:46
یکی از کثافت ترین حس ها و احوالات اینکه حس کنین توی اوج خودتون به سر میبرین اما دقیقا از همون موقعی که چشم باز می کنین دارین دو دو تا چهارتا می کنین واسه پول. واسه خوردن یه سالاد، املت ابراهیم آقا و خرید یه بسته ی پنج تایی جوراب. اونم تو وضعی که جد اندر جد وضع مالی خوبی داشتین و همه ی این چپی ها هی ...
یکی از همین شبا - تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 10:46
می خوام برم. بهش می گم برام صبر کن میام ، ایندفعه قرار من یکیو منتظر بذارم و این واقعا عجیبه. مدام شک دارم. الان می گه الان می گه که یه دختریو دیده و میشه ؟ و من بگم خب برو برو کلا. آدم یا یکیو کاملا دوست داره یا نداره دیگه امشب و فردا شب نداره خودم نمیتونم، بقیه هم گه می خورن بتونن. منتظرم بگه اون ...

برچسب‌های محبوب

وضعیت قرمز